گذرگاه

بسم الله الرحمن الرحيم



طراح قالب: آوازک

اطلاعیه
بسم الله النورالسماوات والارض 

باعرض سلام خدمت شما بازدیدکنندگان عزیز

به اطلاع میرسانم  وبلاگ تااطلاع ثانوی به روز نخواهد شد و  به همین شکل باقی خواهد ماند.

ازنقطه نظرات وکمک های شما برای تاسیس سایت جدید استقبال میکنم.

تماس بامن :                alisobhani85@yahoo.com

                    ali.sobhani.1232@facebook.com                                                                                                                  « یاعلی »

 

[ شنبه نهم شهریور 1392 ] [ 17:19 ] [ ]

[ ]

چندداستان کوتاه
خدا

دانشجویی به استادش گفت:

 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
 استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
 ... دانشجو پاسخ داد:
 نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
 تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید!"

....................................................................................

پنجره

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم  صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرمبودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان  بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای  بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره ای برای او توصیف می کرده است. پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نابینا بود


...................................................................................................................

كلبه

تنها نجات يافته كشتي، اكنون به ساحل اين جزيره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به اميد كشتي نجات، ساحل را و افق را به تماشا مي نشست.
سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بياسايد.
اما هنگامي كه در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد كه
كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود.
بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد:
« خدايــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »
صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.
نجات دهندگان مي گفتند :

خدا خواست كه ما ديشب آن آتشي را كه روشن كرده بودي ببينيم


[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 21:19 ] [ ]

[ ]

خدایااین چه روزگاریه هنوزغم زلزله زدگان ازیادمان نرفته بایدداغداراین اهانت بی شرمانه آمریکاواسرائیل به پیشوایمان ، آقایمان،افتخاربشریت حضرت رسول الله باشیم

[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 12:26 ] [ ]

[ ]

بعدازگذشت چندسال ازديدن حرف هايي مثل خودتي  - عاقبت فرد درس نخون - آدم باش - ببخشيدپشتم به شماست و....  امروز يه حرف باحال پشت يه وانت ديدم

                      «   به چشمانت بياموز هركس لايق ديدن نيست »

[ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 ] [ 22:30 ] [ ]

[ ]

               

                   

 

                   یک روز جمعه ی دگر ی هم تمام شد               اما هنوز وقت آمدن تونیامده

                    من هفته ها به انتظار آمدنت صبرمیکنم            من منتظر روز جمعه ی دگرم

 

                                          

 

 

 

                            

[ جمعه شانزدهم تیر 1391 ] [ 17:38 ] [ ]

[ ]

رفتیم به مخابرات میگیم بیا تلفن ماروانتقال بده  12روز پیچوندن  بعدمی فرمایندجانیست بایدمنتظرباشید

یعنی چی تاکی:معاوم نیست شایدیه روزشایدم چندین سال  بایدیکی ازهمسایه هاتون بره بعدبیایم مال شمارو ردیف کنیم.

ماهم کلا مایوس شده گفتیم ای ول

بعدعلاوه برمیل باطنی وبااستفاده ازبند پ (پارتی) گفتن عیب نداره یه جایی واسش حل میکنیم ای ول به این مخابرات  

[ یکشنبه یازدهم تیر 1391 ] [ 2:56 ] [ ]

[ ]

دکتر وقتی دید توپرسپولیس واسه هرکدوم از بازیکنا یک بنز ای ول میدن اومده با پرسپولیس قرارداد ببنده

 

                       

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 13:33 ] [ ]

[ ]

یک جمله ازاین باب
قال امام رضا(ع):

                                 « سُرعَةُ الْمَشْیٍ تَذهَبُ بِبِها ءِ الْمُؤمِنِ »

                                 تندروی ، شکوه مؤمن راازبین می برد

 

         ازسیلی بادنقش شن می شکند               هرجا که گلی است مطمئن می شکند

          ای دوست شکوه وهیبتت بی تردید       ازشیوه ی رفتنی خشن می شکند

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 23:56 ] [ ]

[ ]